
مقدمه :
این پست و روایت هاش ، اطاعتی ست بر امر دوستی بزرگوارو عزیز ، بخاطر لطف و مهربونی بی اندازه ای که همیشه از خودشون نسبت به این وبلاگ نشون دادن ... هر چند که بقول حضرت " کی شعر تر انگیزد ، خاطر که حزین باشد " اما می خوام بگم روایت های اینجا اگه گاهی به تلخی می زنه و گاهی بوی غم میده ( که البته بابتش از همه ی دوستان عذر می خوام ) صرفاً غمزه ایه برای بخشنده ای که اون بالا نشسته و لاغیر ... چنانکه بیدل دهلوی روایت می کنه : در پرده ی ساز ما ، نوا بسیار است ...
امید که مقبول افتد ...
روایت اول :
عزیز من ! کی گفته باید قطع تعلق کنی ؟ تو درست گوش ندادی ... گفته اند : باید تعلقاتت قطع بشه ... خودش باید قطع بشه ...
روایت دوم :
تو هر وقت که می خوای کاری کنی ، چند جور می تونی انجامش بدی ... تو اون جوری بکن که خوب تره ... این میشه کار خوب کردن ... کار خوب که بکنی کم کم خوبی تو وجودت زیاد می شه ... همه جات رو خوبی می گیره ... شهر دلت رو ، کشور وجودت رو خوبی می گیره ...
روایت سوم :
بد که اصلاً نداریم ... من هر چی گشتم این بدی رو پیدا کنم ، پیداش نکردم ... این
بدی آدما رو میگم ... اول آدم که گله ... آدمو از گل درس کردن ... گل که گله ...
گل که بد نمی شه ... گل که آدم کش و کافر نمی شه ... بعد از گل هم که روحه ... روح رو هم که رفتن از
اصلش آوردن .. روح از عالم معناس ... از کار
خداس ... اونم از روح ... پس بدش کو ؟
روایت چهارم :
پس بد که نداریم ... غیر خوب هم نمی مونه ... سر تا پا میشی خوبی ... قشنگ میشی ... بعد مث برگ که از درخت می ریزه ، تعلق هم از تو می ریزه ... مث برگ که از درخت پاییز می ریزه ، لخت و عور میشی جلوی چشم خدا ... بعد هم خدا از لباس سفید برف می پوشونتت ... میشی عروس خدا ...
روایت پنجم :
اما اینی که گفتم باید وقتش برسه و خودش بشه ... اگه بی موقع بخوای این کارو بکنی ، مث اینه که برگ رو از درخت تابستون بخوای بکنی ... درخت رو زخمی می کنی و فردا هم جاش برگ در میاد ... اگه هم در نیاد درخت می خشکه ...
روایت ششم :
کی گفته بخشکونی درختت رو ؟ کی گفته زخمیش کنی ؟ تو کار خوب کن ، حتم داشته باش وقتش می رسه ...
پی نوشت :
ناگفته پیداست که روایت ها از کوروش علیانی عزیزه ...

یک :
به خون حسین دستم به مغزم نمی رسه ... اگه خمار برم خونه ، زنم امیدشو ازم می بره ... یه چیزی بهم بده ... می دونم تو دست بزن داری ولی دیگه نزن ...
دو :
فک کردی چی ؟ به خدا بالامم می دونم ، پایینمم می دونم ... غصه ورم داشته ... همش شده التماس ... ای گور پدر نشئگیه بعد التماس ...
( گوزن ها – مسعود کیمیایی )
روایت اول :
اینم می تونه یه حس باشه ... اینکه گم شده باشی تو یه بیابونی که نه اولش معلوم باشه ... نه آخرش ...
روایت دوم :
همه جا تاریکی باشه ... تاریکی مطلق و سیاهی محض ...
روایت سوم :
نتونی قدم از قدم برداری ... ندونی از کی و چه جوری می تونی کمک بگیری ...
روایت چهارم :
اونوقت لحظه لحظه دلت شروع کنه به لرزیدن ...
روایت پنجم :
دلت هوای یه ذره نور رو بکنه ... نه ... یه نور شدید بخوای ... حتی اگه این نور برق شدیدی باشه که همه ی آسمونتو روشن کنه و سر جایی که وایسادی خشکت کنه ...
روایت ششم :
عوضش راحت میشی و دیگه دلت نمی لرزه ...
پی نوشت یک :
آیا دلت را برایت گشاده نداشتیم ؟ و بارت را از دوشت نگرفتیم ؟ همان که می خواست پشتت را بشکند ... و آوازه ات را بلند گرداندیم . بی گمان در جنب دشواری ، آسانی ست ... آری در جنب دشواری آسانی ست ... پس چون فراغت یافتی در دعا بکوش ... و به سوی پروردگارت بگرای ... ( سوره ی گشایش – قرآن مجید )
پی نوشت دو :

... و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست ...
پی نوشت :
گر تو را با ما تعلق نیست ، ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست
با اجازه از خانوم فاطمه ی شهیدی عزیز ...
روایت اول :
گفتم : ما خیلی به هم شبیهیم ... انگار اصلاً همزاد !
گفت : چرا ؟ چون هر دوتامون رنگ آبی رو دوس داریم و خورشت قورمه سبزی رو ؟ یا چون هر دوتامون کتابای فلانی رو می خونیم و فیلمای بهمان رو دوس داریم ؟ همین برای شباهت کافیه ؟
روایت دوم :
گفتم : چرا نمی فهمی ؟ ما چیزای مشترکی رو دوس داریم . همین خیلی به هم نزدیکمون می کنه . درست می شیم یه زوج ایده آل ! ... وقتی هر دو از یه چیز ذوق کردیم و از یه چیز دلتنگ شدیم ، ... ببین ! قدم های ما انگار اصلاً برای با هم رفتن آفریده شدن .
گفت : با هم می ریم اما به هم نمی رسیم ...
گفتم : با کلمه ها بازی نکن . چرا نمی رسیم ؟
گفت : کناره های این جاده رو که ما انتخاب کردیم تا بی نهایت موازیه ... یه راه یکنواخت صاف ... تا انتهایی که چشم هر دو تامون کار می کنه و نفسمون بند میاد می ریم ... هم قدم ... ولی تا همیشه همراه ، هم قدم ... هیچ وقت به هم نمی رسیم ...
روایت سوم :
گفتم : ببخشیدا ... جاده دیگه دست من و تو نیست که دستور بدیم طبق نظر حضرتعالی درستش کنن ...
گفت : چرا نیست ؟ وقتی برای من و تو فقط با هم رفتن مهمه نه مقصد و رسیدن ، جاده میشه این ، وگرنه برای بعضی ها ...
گفتم : میدونستم که بعضی ها تو کارن که تو داری برای جواب " نه " دادن به من این همه فلسفه می بافی ...
گفت : بعضی " هم قدم ها " میرن تو جاده هایی که رفته رفته باریک میشه ... این جوری می رسن به هم ... یه روح می شن ... مث اینکه به اعماق یه تابلوی پرسپکتیو سفر کنی ، به جایی که همه ی خطوط همگرا می شن ...
گفتم : سراغ نداری از این تابلوها ؟ اگه داری ما هم مسافریم ها !
روایت چهارم :
گفت : تو این دنیا فقط یه تابلو هست . تو یه سرش همه چیز به هم می پیونده ... تو طرف دیگه همه چیز از هم دور می شه ... بستگی داره من و تو به کدوم سو بریم ...
پی نوشت یک :
بعد از یه ساعت کلنجار رفتن فهمیدم که از این ذهن به هم ریخته نمیشه انتظار انتخاب یه عنوان مناسب برای این پست داشت ... پس اگه دوس داشتین خودتون یه عنوان براش انتخاب کنین و تو نظراتتون بنویسین ... فکر کنین این پست بمناسبت شروع نوزدهمین سال زندگی مشترک با یه موجود نازنین و دوس داشتنیه ...
پی نوشت دو :
بعضی وقتا زندگی جوری پیش می ره که آدم به لاک پشتم حسودیش میشه ... اینکه هر وقت دوس داشته باشه میره تو لاک خودش و از همه کس و همه چیز خودشو جدا می کنه ...

خدا را شکر ، سوزی هست ، آهی هست ، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست ، یعنی هستم این شب ها
( علیرضا قزوه )