تبليغاتX
چیزی هست که هرگز پیر نمی شود

یا الله و یا محمد ... یا علی و یا فاطمه ... یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تُهَلکنی

به روال گذشته ، سال رو تموم می کنم با یه پستی که توش از هر دری سخنی به میون میاد ... نه اینکه بگم آخرین پست سالهای گذشته بدرد بخور از آب در اومده بوده ... همچین ادعایی ندارم اما این یکی رو قول نمیدم بپسندین ... راستش بعد از صد روز نوشتن یه جورایی سخته ... در واقع یه عذرخواهی از همین الآن به همه تون بدهکارم ...

روایت اول :

یه سال منتظر نشستم که یه پست بذارم که فقط یه روایت داشته باشه ... " من به دستای خدا خیره شدم ، معجزه کرد "

اما نشد ... یا خدا نخواست ... نمی دونم

روایت دوم :

" دیگه نمیشه شب توی کوچه زد زیر آواز ... یا میگن دیوونه س یا میگن لاته ... یکی نمی گه دلش گرفته " ...

بی انصافیه اگه بخوام بگم الآن داغونم ... نه ، شکر خدا بهتر از اونی ام که فکر می کردم وقتی این لحظات قراره برسه باشم ... نا شکرم نیستم اما کاش بهتر از این بودم ... یه جورایی درست و درمون نیس حالم ...

روایت سوم :

" یه اتاق یه تخته دارم که توش می تونی بهترین خواب عمرتو بکنی ". خدا بیامرزه خسرو شکیبایی رو . وقتی تو فیلم شب ، رو به عزت الله انتظامی کرد و این دیالوگ رو به زبون آورد  چقدر حسودیم شد ... امسال فکر کنم بجز چهارده  پونزده روز اولش ، باقیش به استرس گذشت ... مطمئنم کم خواب ترین سال عمرمو گذروندم ... بعید می دونم تعداد شبایی که هفت هشت ساعت  بی دغدغه سرمو رو بالشم گذاشته باشم اونقدری باشه که نشه به یاد آورد ... کم بود ... خیلی کم ...

روایت چهارم :

 این یکی رو سربسته میگم و ازش می گذرم ... فقط تا همین حد که اگه بعدها اومدم این پست رو مرور کردم یادم بمونه از چی حرف زدم ... یه جایی گند زدم به زندگیم ... خدا روشکر خودش کمکم کرد و جمع و جور شد ...

روایت پنجم :

.. حوصله ی بی پولی و بی کسی رو ندارم

..... پولداری که واست بی کسی رو صاف و صوف نمی کنه مومن ... اون کسی که واست کس باشه اینور بی پولیته ، اصلاً خود پولداریه که برات کس نمی ذاره ... اون کسی که رفیق پولداریت باشه ناکسه  ( ضیافت – مسعود کیمیایی )

امسال سال بدهکاری بود . چه  مالی ، که شرمنده دو سه تا دوست و آشنا شدم چه معنوی که بدهکار خیلیا بودم . بدهکار اونایی که  وقتی خبری ازم نبود بارها و بارها تماس می گرفتن و اظهار نگرانی می کردن ، یا اون رفقایی که با پیامک و کامنت لطفشونو نشون می دادن . بیشتر وقتا بی جواب می ذاشتمشون ... دست خودم نبود یعنی تو حال خودم نبودم ... ببخشن به بزرگواریشون .

روایت ششم :

نمی گم عامل همه ی این فشارها یه نفر بود اما بقول حامد بهداد " نا رفیقی دیدم از کسی که قسم راستم بود "

روایت هفتم :

... خبر بد دارم . باس بریم مسجد حبس

.. اصلاً خبر بد شده فیت ما نمی دونم ... یه لقمه خبر خوب چند ؟

اینو تو پستای آخر سالهای قبل نوشتم . سالی که بیاد و بره و توش خبری از مریضی سخت و از دست دادن عزیزی نباشه حکماً سال خوبیه  ... ولو اینکه توش اضطراب باشه و استرس باشه و فشار و ناملایمات روزگار ... اما امسال رو تموماً با بیماری سخت مادر گذروندم ... جفت و جور کردن نیازاش خیلی اذیتم کرد . هر طرف رو می گرفتی یه جای کار می لنگید ... اما بازم شکر که سایه اش هنوز رو سرمه ... اما زمستون مصادف شد با کوچ یه عزیز نازنین .... نمیشه  حالا حالاها سنگینی غم رفتنشو فراموش کرد ...

روایت آخر :

نگاه رو همه می کنن ... اما یکی نگاه می کنه و می فهمه ، یکی نه ... همسایه ای بود که صورتش رو با سیلی سرخ نگهداشته بود و آه در بساط نداشت ... همه هم میگفتن ماشاالله وضعش خوبه ... کسی خبر نداشت دستشون تنگه و سفره شون بی نون ... نگاه ما انگار نگاه نابینا ... چیزی نمی بینیم ... می بینیم اما نمی فهمیم ... اونکه نگاهش بیناست و اون نگاه رو به ما دوخته تویی ... خدایا ببینمون ... ببین که صدات می زنیم ، یا ابصر الناظرین ....

خدایا صدات می زنیم و ازت می خوایم ماهی زندگی همه ی بنده هات تو تنگشون باشن و مث ماهی های این بچه ها رو زمین ولو نشن و بین مرگ و زندگی تقلا نکنن ... خدایا برا همه ی بنده هات خوب بخواه ... نگو ازت بر نمیاد که باور نمی کنم ... خدایا غبار غمو از چهره ی آدما پاک کن ... بذار برا یه بارم شده لحظه ای برسه که همه ی مخلوقاتت با هم شاد شاد باشن ... خدایا خستگی رو از تن همه در کن ...   خستگی رو در کن که دیگه بسه ... بسه دیگه ...

سال نوی همه مبارک ...

پی نوشت : این اواخر دوبار گوشیمو گم کردم ... اون رفقایی که قبلاً شماره شونو برام فرستاده بودن اگه لطف کنن ممنون میشم یه بار دیگه برام بذارن ... یا علی

+ روایت شده در  بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فریبرز   | 

خدايا !
كمكم كن زبونم گره نخوره تا بتونم حرفامو بزنم
تفسيرش باشه براي اهلش ...

اگه عمری باقی بود ... آخرین روایت ها رو فردا شب بخونین ...

+ روایت شده در  بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فریبرز   | 

دیالوگی از پدر ژپتو : پینوکیو ! چوبی بمون ... دنیای آدما سنگیه ...

روایت اول :

تو بینایی ... اما بینایی تنها برای التیام دردهای ما و آسوده کردنمون بس نیس

روایت دوم :

چه بسیار وقتایی که کسی بینا بوده و دیده اما دیدنش به فریاد من نرسیده  ... دزد به قافله می زنه و کاروانسالار می بینه ... اما چه فایده ؟ ... پیرزنی تو خیابون زمین می خوره و عابرا می بینن و بی اعتنا و عجول از کنارش می گذرن ... از دیدنشون و از بیناییشون چه فایده ؟ ... گاه این دیدن اونقدر سرد و دور و بی اعتناس که آرزو می کنم کاش نبودن ... کاش نمی دیدن و کاش با درد خودم تنها بودم  ... بینایی دیگرون وقتی تو رو آسوده می کنه که بی اعتنا نباشن ... وقتی بعد از ماجرایی تلخ ، کسی پیش میاد و میگه من دیدم چی شد و آماده ام اگه شکایت کنی شهادت بدم اونوقته که اون تلخی کم میشه و دل کمی آروم می گیره ...

روایت سوم :

شاهدی که تو باشی ، پیش از ماجرا  پیش اومده ای و به پیامبرت گفته ای بگوید : همین یک شاهد او را بس است ... راست گقته ای ... تو اگر شاهد کسی باشی به دیگرون چه نیاز ؟

پی نوشت یک :

تو تنها سلطانی هستی که دلت با بخشیدن خنک میشه نه با تنبیه کردن ... خداوندا  !  شادی دل ما رو تنبیه دیگرون قرار نده و شیرینی و بخشش رو به ذائقه های جونمون بچشون ...

پی نوشت دو ( مخاظب خاص ) :

همین که با این پست ، وبلاگ به روز شد معنیش می تونه این باشه که  هنوز هستم  ... گرچه این روزها  " نفس نمی کشم  ، این آه از پی آه است "

+ روایت شده در  هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فریبرز   | 

روایت :

هر چه تن در رنج و زحمت ، نا امیدی عاقبت ...

... هر چه با یاران وفا ، بی اعتنایی بیشتر

پی نوشت :

  .. يه مردي رو مي‌شناختم كه كور بود. وقتي چهل سالش بود عمل كرد و بينائيش رو بدست آورد.

... چطوري بود؟
.. اولش خيلي خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولي همه‌چي تغيير كرد. دنيا بدبخت‌تر از اون بود كه تصور مي‌كرد. هيچكس بهش نگفته بود چقدر كثافت اونجاست. چقدر زشتي. همه جا زشتي مي‌ديد. وقتي كور بود، عادت داشت با يه تيكه چوب تنهايي از خيابون رد بشه. وقتي بينائيش رو به دست آورد، از همه چي مي‌ترسيد. شروع كرد توي تاريكي زندگي كردن. هيچوقت از اتاقش بيرون نميومد. سه سال بعد خودش رو كشت. ( مسافر - میلانجلو آنتونیونی )
+ روایت شده در  بیست و هشتم مهر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فریبرز   | 

روایت اول :

رو پیشونی بعضی آدما یه تنهایی بزرگ نقش بسته ... این دسته آدما وقتی  تو یه جمع بزرگ باشن تنهان ... حتی تو یه جمع خودمونی هم تنهان ... حتی وقتی خودشون و خداشون هم ...

روایت دوم :

یه همکار دارم که از صبح تا غروب به بهونه ی تی کشیدن و پاک کردن میز و چای آوردن روزی ده بار میاد تو اتاقم . اوایل ، بیشتر اوقات باید اظهار نظری می کرد و منم بیشتر وقتا می زدم تو ذوقش ... جوری که حالا  فقط به یه سلام بسنده می کنه و کارشو انجام می ده و میره ... امروز باز ناپرهیزی کرد و وقتی چای رو گذاشت رو میزم گفت : اتاقت مث قبرستون بقیع می مونه آقا ... با همون تلخی همیشگی گفتم : بازم که رگ قصار گوییت گل کرد . آخه مومن کجای قبرستون بقیع میز و صندلی و زونکن و پرونده پیدا میشه ؟ ... مث همیشه بهش برخورد و  راهشو کشید و رفت ... اما قبل رفتن گفت : در و دیوارای اتاقتونو نگفتم . منظورم هوای اتاقتون بود ... هم سنگینه و هم پره از غربت ... ناراحت نشین آقا ... اما بوی مرگ میده ...

روایت سوم :

من آدمم ... موجودی بین مرگ و زندگی ... هیچ وقت مرگ و زندگی دست از سرم بر نمی دارن ... تا زندگی نبود منم نبودم ... از وقتی هم که اومدم مرگ هم اومده ... متوجهش باشم یا نباشم  دور و برم پرسه می زنه ... نگام می کنه  ، برام دست تکون می ده ... این دست تکون دادناش همون وقتاس که کسی از نزدیکامو می بره ... یا اینکه خطری میاد و باز من زنده می مونم ...

روایت چهارم :

هر چی نگاه می کنم تو این میونه جز تو چیزی نمی بینم ... این زندگی رو تو دادی ... آفریننده ی من ، آفریننده ی زندگی من تو بودی ... مرگ رو هم تو آفریدی ... اگه تو رخصت ندی هیچ کس نمی تونه رو مخلوقت نقطه ی پایان بذاره ...

ای آفریننده ی مرگ و زندگی ! زندگیم رو ... و مرگم رو پاکیزه نگهدار ... کاری کن که از هیچکدومش پشیمون نباشم ...

پی نوشت یک :

اون زمان که تو سراشیبی سقوط  ، پرشتاب می غلطیم محتاج دست های امداد توایم ... دست های مهربونت رو از ما دریغ نکن ...

پی نوشت دو :

قصه ی من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیس ...

+ روایت شده در  پنجم مهر 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فریبرز   |